تبلیغات
همکلاسی آسمانی
تا حضرت روح خدا یک لحظه لب تر کرد در مدرسه هر همکلاسی آسمانی شد
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ... مدیر وبلاگ تایپ و تکثیر یا رضا اوقات خوشی را برای شما آرزومیکند است. لطفا
درباره ما
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
وصیت شهدا مهدویت امام زمان (عج) تاریخ روز جنگ دفاع مقدس

|
IS
تماس با ما

مطالب اخیر وبگاه
#حکایت

یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت:
تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم.
از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟
تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.
یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.
رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟
گفتم :کار
گفت : فردا بیا سرکار
باورم نمی شد.
فردا رفتم مشغول شدم .
بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد شهردار بود.
چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشسته شده بود. من جای اون مشغول شدم.
شش ماه بعد جناب شهردار استعفاء کرد و رفت جبهه.
بعد از اینکه در جبهه شهید شد. یکی از همکاران گفت :
توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق جناب شهردار کسر و پرداخت می شد.
یعنی از حقوق شهید باکری،
این درخواست خود شهید بود.

کجایند مردان بی ادعا...


نویسنده گمنام در 11:12 ب.ظ | نظرات()
سلام نظرات در مورد مطالب زیر فراموش نشود.
راه های ارتباطی:
09138550712  دشتی  / پیام رسان های : سروش - بیسفون - تلگرام
همین وبلاگ
وایمیل :

hamklasiasmani@chmail.ir

گفتگو با نویسنده وبلاگ و ارسال نظر مستقیم  به  https://telegram.me/reza_0913


نویسنده گمنام در 04:54 ب.ظ | نظرات()

خدایا تو می دانی چه می کشیم

پنداریم که چون شمع آب می شویم

ما از مردن نمی هراسیم،

اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند!

و اگر هم نسوزیم که روشنایی می رود

و جای خود را دوباره به شب می سپارد ، چه باید کرد؟

از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم

و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند.

و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود

عجب دردی!

چه می شد امروز شهید می شدیم

و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید بشویم



نویسنده گمنام در 04:43 ب.ظ | نظرات()

باور کن ، شهید دوستت دارد

همین که بر مزارشان ایستاده ای ، یعنی

تو را به حضور طلبیده اند

همین که اشک هایت روان می شود ، یعنی

نگاهت می کنند

همین که دست میگذاری بر مزارشان ، یعنی

دستت را گرفته اند

همین که سبک میشوی از نا گفته های غمبارت ، یعنی

وجودت را خوانده اند

همین که قول مردانه میدهی ، یعنی

تورا به همرزمی قبول کرده اند

باور کن ، شهید دوستت دارد

که میان این شلوغی های دنیا هنوز گوشه ی

خلوتی برای دیدار نگاه معنویشان داری...

اللهم الرزقنی توفیق شهادت فی سبیلک



نویسنده گمنام در 04:43 ب.ظ | نظرات()
خدایا! بارالها! معبودا! معشوقا! مولایم

من ضعیف و ناتوان، دوست دارم چشم هایم را،دشمن در اوج درد از حلقه در آورد،

دست هایم را در تنگه ی چزابه قطع کند،

پاهایم را در خونین شهر از بدن جدا سازد،

قلبم را در سوسنگرد آماج رگبار هایش کند،

سرم را در شلمچه از تن جدا نماید،

تا در کمال فشار و آزار ، دشمنان مکتبم ببینند که گرچه چشم ها، دست ها ، پاها ، قلب ، سینه و سرم را از من گرفته اند، یک چیز را نتوانسته اند بگیرند و آن ایمان و هدفم است که عشق به الله و معشوقم  و به مطلق جهان هستی به شهادت و عشق به امام و اسلام است.

خدایا!جندالله را که با سوگند به ثارالله در لشکر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است،حمایت کن.

شهید سید کاظم هاشمی خلیل آباد

 



نویسنده گمنام در 04:40 ب.ظ | نظرات()
پیر ما گفت شهادت هنر مردان است عقل نامرد در این دایره سرگردان است

 پیر ما گفت که مردان الهی مردند که به دنبال رفیق ازلی می گردند

 شهدا رفتند و ما مانده ایم .  برای جانبازان که ماندن چه کردیم ؟

برای آزادگان چه کردیم؟ برای خانواده شهدا چه کردیم ؟

 نمی دانم ما که لیاقت حضور در جبهه ها و زندگی در کنار آنها را نداشتیم آی کسانی که دم از شهدا می زنید مرد باشید و بر سر عهد و پیمان خود بمانید تا نکند پشیمان و سرافکنده و روسیاه در محضرشان شویم .

شهدا را یاد کنیم . شده با ذکر یک صلوات .

بار ها از این که زنده هستم و دارم روی دم اون آدم های بزرگ بازدم می دهم از زنده بودنم

خجالت می کشم . خدایا تو خودت می دانید در دل و قلب من چه می گذرد .

در باغ شهادت را بستند ...



نویسنده گمنام در 04:29 ب.ظ | نظرات()
پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت

کودک هم می خواست پدر رو بلند کنه ولی نتونست

با خود گفت:

حتماً چند سال بعد می تونم 

بیست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه

پدر سبک بود

سبکه سبک

به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان.....




نویسنده گمنام در 04:27 ب.ظ | نظرات()
سلام
لطفا در مورد مطالب زیر نظرات خود را اعلام کنید بتوانیم وبلاگ بهتری داشته باشیم
نظرات به این شماره تلفن  ارسال شود : 09138550712  رضا دشتی و از طریق تلگرام به آیدی reza_0913@ .
توجه فرمایید چون کار برای خدا و برای شهداست لطفا نظرات های بیهوده ارسال نکنید.
با تشکر مدیریت وبلاگ همکلاسی آسمانی


نویسنده گمنام در 04:04 ب.ظ | نظرات()

چفیه یعنی....

چفیه یعنی عشق زهرا وعلی

عشق پاک ماندگار وازلی

چفیه اولین مظلوم عشق

یعنی زنجیر اسارت دمشق

چفیه یعنی سّرِ سرخ نینوا

خون و شمشیر و شهید کربلا

چفیه یعنی ظهر عاشورا وعشق

خطبه زینب ورسوای دمشق

چفیه یعنی کربلا و خاک وخون

پیکر افتاده پاک ولاله گون

کربلا یعنی تمام عشق ها

انتهای عشق بازی با خدا

انتهای عشق یعنی رَنَّج تیر

گرز وشمشیر وگلوله­ی شیعه شیر

گرز وشمشیر و دوست آتاب

تشنگی وانتظار مشک آب



نویسنده گمنام در 04:03 ب.ظ | نظرات()

 شعرچفیه

چفیه یعنی در ولایت حل شدن

نقشه رو به دلان مختل شدن

چفیه هارا پر کنید از اعتبار

پر کنید از عشق رهبر" کوله بار

کوباری بی محبت" بار نیست

چفیه تنها خم اسرار نیست

چفیه یعنی کنج سنگر سو ختن

در خط زیبای رهبر سو ختن

چفیه یعنی عطر زیبای علی

بوسه باران کردن پای علی

چفیه ها باید ولایت جو شوند

وقت شب سجاده خشبو شوند

بی علی رویان اسیر ماتمند

بی ولایت زادگان محو غمند

چفیه یعنی شیر مردان جهاد

ذلت ورسوایی آل زیاد

کو صدای بلند وزر های جهاد

خنده های غنچه های شاد شاد

کو لودر ها ، کو گلبدر های جنگ؟

کو صدای هق هق توپ وتفنگ

کو سوارانی که سنگر ساختند؟

غافل از غیر وبه حق پرداختند

یاد شیرانی که سنگر می­زند

بوسه بر لب های حیر می­زدند

بلند وزرها شانبراق  جبهه ها

حرفشان عالی ترین شعر دعا

از سر اندیشه شان گل می چکید

آن فرا مردان ، سعید آن شهیدان

قبلشان دریا! نه ! اقیلنوس عشق

مست موج مو هایشان ، فانوس عشق



نویسنده گمنام در 04:02 ب.ظ | نظرات()
سلام
شما می توانید از روش های زیر با در ارتباط باشید:

نرم افزار پیام رسان ایرانی سروش ، بیسفون و پیام رسان تلگرام: 09138550712

از طریق همین وبلاگ.

واز طریق ایمیل: hamklasiasmani@chmail.ir

با ما همراه باشید



نویسنده گمنام در 07:38 ب.ظ | نظرات()
اول چلو مرغ

جبهه جنوب امدادگر بودم، یک شب یکی از نیروهای انجمنی را که ترکش خورده بود به داخل آمبولانس می بردیم تا از آنجا به بیمارستان منتقل کنیم. زخمش را بسته بودم اما همچنان از بدنش خون می رفت. شبی بود که شام چلو مرغ داشتیم. با همان حال نزار در شرایطی که رنگ برویش نبود، سراغ سهم غذا و چلو مرغش را می گرفت، دلش پهلوی دیگ غذا بود، رویش نمی شد بگوید که اول شامم را بخورم بعد مرا ببرید!

با ارفاق صفر

مجتمعهای آموزشی هم در جبهه حكایتی بود. مار از پونه بدش می آمد نزدیك سوراخش سبز می شد. بچه ها از كتاب و دفتر و مدرسه و معلم می گریختند و به جبهه پناه می آوردند،‌آنوقت بعضی آنها را می آوردند منطقه! شاید برای تحقق شعار یك دست سلاح دست دیگر كتاب! امام (ره)، آن كتاب و كتابت بی شك قران بود نه صرف و نحو «ضرب زید عمراً». البته دانش آموزان كتابها را مطالعه نمی كردند و اگر با اصرار دوستان و متولیان امر در جلسه امتحان شركت می جستند آنوقت برگه امتحان آنها خواندن داشت. از اسم و مشخصات رفته تا پاسخ به سوالات: عبدالله عابد زاده،‌متولد عام الفیل،‌سال سوم مدرسه عشق،‌و اگر از آنها در راه بازگشت از جلسه امتحان پرسیده می شد: تصور می كنی چه نمره ای بگیری؟ می گفت: با ارفاق صفر!

ابرقو آزاد باید گردد
در عملیات نصر 7 با برادر دیگری که او هم یزدی بود با هم بودیم. تعدادی از اسیران رابه ما سپردند که آنها را به عقب منتقل کنیم. در بین راه برنامه ای داشتیم. چه به روز اسیران مادر مرده آوردیم خدا می داند. از ترس اگر می گفتیم معلق بزنید معلق می زدند. اما چه کیفی داشت. به آنها گفتیم بگویید: ابرقو ابرقو آزاد باید گردد و آن بدبختها تکرار می کردند. تصورش را بکنید با زبان عربی غلیظ یک عبارت فارسی را گفتن، چه مضحکه ای درست می شود!
آخ سوختم

در میدان مین مشغول پاكسازی بودیم، عراقیها متوجه شدند و منطقه را به خمپاره بستند‌، حالا نزن كی بزن،‌ همه پراكنده شدند. یكی از بچه ها ظاهراً از ناحیه پا زخمی شده بود،‌ شروع كرد به آه و ناله كردن: آخ سوختم، به دادم برسید، مردم،‌ یكی بیاید مرا بردارد. بی فایده بود هیچ کس نزدیک نرفت، پیش قاضی معلق بازی! هر کس از همان فاصله می توانست با دیدن حالات و حرکات او حدس بزند که دارد فیلم می آید و اصلا مجروح نشده یا اگر شده زخمش سطحی است. او وقتی باورش شد که فریادرسی وجود  ندارد بلند شد و پا به فرار گذاشت. آمد به سراغ رفقا، آنها را می زد و با هر ضربه می گفت: آخ، بیچاره شدم، نامردا، بی معرفتها پایم قطع شد!


نظرات یادتون نره




نویسنده گمنام در 04:34 ب.ظ | نظرات()
خلاصه عملیات عاشورا
نام‌ عملیات: عاشورای‌ 4 (آبی‌- خاكی)
زمان‌ اجرا: 30/7/1364
تلفات‌ دشمن‌:416 (كشته، زخمی‌ و اسیر)
رمز عملیات: یا موسی‌ الكاظم(ع)
مكان‌ اجرا: هورالهویزه‌ عراق‌ - محور جنگی‌ جنوب‌
ارگان‌های‌ عمل‌كننده: مجاهدان‌ عراقی‌ - تیپ‌ 9 لشكر بدر
اهداف‌ عملیات: آزادسازی‌ بخشی‌ از دریاچه‌ ام‌ النعاج‌ عراق‌


نویسنده گمنام در 09:59 ب.ظ | نظرات()
عملیات عاشورا 4...

در سال 65 فرماندهان نظامی درصدد برآمدند که با دستیابی به یک پیروزی دیگر مانند فاو جنگ را به نقطه روشنی برسانند. از این رو عملیات کربلای 4 در شلمچه طرح ریزی شد. لیکن آمریکا که پس از فاو به این نتیجه رسیده بود که در صورت تکرار پیروزیهای ایران منافع او به خطر خواهد افتاد، کمکهای اطلاعاتی خود را به عراق شدیداً افزایش داد به گونه ای که هنگام آغاز عملیات کربلای 4، کاملاً از عملیات مطلع بود و به همین خاطر پس از شب اول عملیات، فرماندهان سپاه ادامه عملیات را مصلحت ندانسته و آن را متوقف کردند. 15 روز پس از عملیات کربلای 4 طی یک ابتکار عمل بدیع سپاه عملیات کربلای 5 طرح ریزی کرد و در حالی که عراق خود را برای حمله به فاو آماده می کرد و عملیات سالانه ایران را نیز تمام شده تلقی می نمود، یک بار دیگر غافلگیر شد اما این بار از لحاظ زمان (نه مکان). عملیات کربلای پنج بسیار سخت بود؛ جبهه خودی درصدد آن بود که با رسیدن به کانال زوجی در کنار شهر بصره قرار بگیرد و عراق نیز کوشش می کرد به هر قیمت ممکن از پیشروی ایران جلوگیری کند. بدین معنا که بر خلاف والفجر هشت که عراق زمین را واگذار کرد تا زمان را بدست آورد، تلاش عراق مصروف آن بود که زمین را حفظ کند. به هر تقدیر عملیات کربلای پنج نیز مانند هشت دارای پیامدهای زیادی بود، به گونه ای که سال بعد، سال رقم خوردن سرنوشت جنگ قلمداد گردید.


نویسنده گمنام در 09:56 ب.ظ | نظرات()
خـــاطـــرات طنز جبــــهه:


نماز شب با طعم طالبی...:

اوایل سال 65 در پایگاهی بنام شهید شاكری كه در حاشیه ی رود كارون نزدیك خرمشهر، قرار داشت،آموزش های ویژه ی غواصی ما شروع شد كه به اقرار همه ی همرزمان ، روزهای آموزش غواصی شهید شاكری ، از بهترین و پرخاطره ترین روزهای جبهه بود.

شوخی ظریفی متداول بود كه بچه ها، وقتی به هم می رسیدند، عنوان می كردند كه بابا این نماز شب هم عجب عطشی میاره...و اونوقت شنونده هم طبعا جملاتی شبیه به این را تكرار می كرد: پیف پپف ،بوی ریا بلند شد... و متعاقب آن خنده و...

شبی، با حمید شریفی، تصمیم گرفتیم واقعا نماز شب بخونیم . به دلیل وجود پشه های حرفه ای و آموزش دیده، هرگز امكان خوابیدن در داخل فضای بسته نبود، به همین دلیل، شب ها بر بالای پشت بام محل اجتماعات ،می خوابیدیم . نیمه ی شب ، یكدیگر را بیدار كرده ،به نرمی از نردبانی كه قبلا قطعه ی كامیونی شاید بوده ، پایین آمدیم ، وضو گرفتیم و ذكر گویان به داخل سالن اجتماعات یا همان حسینیه ، وارد شدیم ...سالنی بزرگ بود كه شاید به منظور انبار،ساخته شده بود ، ابتدای درب ورودی حسینیه، چادری برزنتی نصب شده بود كه حكم كفشكن را داشت . یخدانی كه معمولا برای نگهداری یخ از آن استفاده می شد هم در همان چادر قرار داشت...

وقتی وارد شدیم ، رایحه ی مسحور كننده ی میوه ای به نام طالبی ، نظرمان را به سمت یخدان معطوف كرد. به حمید گفتم : عجب بویی میده لامصب ... درب یخدان را باز كردیم و متوجه وجود تعداد زیادی طالبی سرد شده ، شدیم... وقتی به خود آمدیم كه تعداد زیادی از طالبی ها، با دست پاره شده بودند و به شیوه ای كاملا مرگبار، خورده شده بودند.حمید گفت:بریم دیگه جا ندارم گفتم : نماز شب؟ گفت: من با این دل پر توان خم و راست شدن اونم یازده ركعت رو ندارم...یادمان رفت آثار جرم را محو كنیم.

برگشتیم ، به آرامی بر پشت بام ... و ادامه ی خواب را اجرا كردیم.

صبح ، همه دنبال عوامل نفوذی ای بودند كه به یخدان طالبی پاتك زده... من و حمید، از درب وارد شدیم ، خندیدیم و من گفتم : بابا این نماز شبم اونجور كه شماها می گین ، عطش نمیاره ... الان خود ما دیشب برای نماز شب پاشدیم، اصلنم عطش نداریم...

گفتیم و انگار بلا گفتیم . همه به سمت ما هجوم آوردند و بعد از یك دادگاه فرمایشی (به طنز) ما دونفر محكوم به نخوردن طالبی و حضور در هنگام صرف سایر رفقا در مجلس طالبی خوردن شدیم.

وقتی هواگرم شده بود و خورشید وسط آسمون ، خود نمایی می كرد، طالبی های سرد، تقسیم شد و ما دونفر، فقط شاهد خوردن دیگران بودیم و تقریبا همه با ولع می خوردند و از اینكه خیلی می چسبه ، تعریف می كردند...(به قول ما مشهدی ها جیزك می دادن)



نویسنده گمنام در 09:53 ب.ظ | نظرات()
با عرض سلام
به ای وبلاگ نظر دهید تا
وبلاگ بهتری داشته باشیم
(نظرات خود را برای ما ارسال کنید)
ویا در گروه پیام رسان سروش ما را همیاری وکمک کنید.
                 «با تشکر»



نویسنده گمنام در 09:38 ب.ظ | نظرات()

                                        چفیه (1)

چفیه یعنی باز گمنامی شهید

از شهید دستان گنامی رسید

گرچه نامش از زبانها دور بود

استخوان پیکرش پر نور بود

چفیه سنگر نیشینان دیده اند

چفیه گل هارا به خود پیچیده اند

چفیه امضای گل آلاله هاست

چفیه تنها یادگار آلاله هاست

چفیه رو انداز گلها بوده است

طایر پرواز دلها بوده است

چفیه تار وپود اشکی بی ریاست

مرهم زخمان شیر کربلاست

چفیه زهرا (س)به گل ها هدیه کرد

چفیه اشک شهیدان چفیه کرد

چفیه بوی شهادت می دهد

بوی دوران شرافت می دهد

چفیه یعنی باز گمنامی شهد

با هزاران ناز وعطرش می رسید

عطر گمنام عطر یاس ساقی است

چفیه هم مانند چادر خاکی است



نویسنده گمنام در 07:47 ب.ظ | نظرات()

طراحی و کدنویسی قالب : رضا دشتی و علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir