تبلیغات
همکلاسی آسمانی - طنز در جبهه
تا حضرت روح خدا یک لحظه لب تر کرد در مدرسه هر همکلاسی آسمانی شد
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ... مدیر وبلاگ تایپ و تکثیر یا رضا اوقات خوشی را برای شما آرزومیکند است. لطفا
درباره ما
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
وصیت شهدا مهدویت امام زمان (عج) تاریخ روز جنگ دفاع مقدس

|
IS
تماس با ما

مطالب اخیر وبگاه
اول چلو مرغ

جبهه جنوب امدادگر بودم، یک شب یکی از نیروهای انجمنی را که ترکش خورده بود به داخل آمبولانس می بردیم تا از آنجا به بیمارستان منتقل کنیم. زخمش را بسته بودم اما همچنان از بدنش خون می رفت. شبی بود که شام چلو مرغ داشتیم. با همان حال نزار در شرایطی که رنگ برویش نبود، سراغ سهم غذا و چلو مرغش را می گرفت، دلش پهلوی دیگ غذا بود، رویش نمی شد بگوید که اول شامم را بخورم بعد مرا ببرید!

با ارفاق صفر

مجتمعهای آموزشی هم در جبهه حكایتی بود. مار از پونه بدش می آمد نزدیك سوراخش سبز می شد. بچه ها از كتاب و دفتر و مدرسه و معلم می گریختند و به جبهه پناه می آوردند،‌آنوقت بعضی آنها را می آوردند منطقه! شاید برای تحقق شعار یك دست سلاح دست دیگر كتاب! امام (ره)، آن كتاب و كتابت بی شك قران بود نه صرف و نحو «ضرب زید عمراً». البته دانش آموزان كتابها را مطالعه نمی كردند و اگر با اصرار دوستان و متولیان امر در جلسه امتحان شركت می جستند آنوقت برگه امتحان آنها خواندن داشت. از اسم و مشخصات رفته تا پاسخ به سوالات: عبدالله عابد زاده،‌متولد عام الفیل،‌سال سوم مدرسه عشق،‌و اگر از آنها در راه بازگشت از جلسه امتحان پرسیده می شد: تصور می كنی چه نمره ای بگیری؟ می گفت: با ارفاق صفر!

ابرقو آزاد باید گردد
در عملیات نصر 7 با برادر دیگری که او هم یزدی بود با هم بودیم. تعدادی از اسیران رابه ما سپردند که آنها را به عقب منتقل کنیم. در بین راه برنامه ای داشتیم. چه به روز اسیران مادر مرده آوردیم خدا می داند. از ترس اگر می گفتیم معلق بزنید معلق می زدند. اما چه کیفی داشت. به آنها گفتیم بگویید: ابرقو ابرقو آزاد باید گردد و آن بدبختها تکرار می کردند. تصورش را بکنید با زبان عربی غلیظ یک عبارت فارسی را گفتن، چه مضحکه ای درست می شود!
آخ سوختم

در میدان مین مشغول پاكسازی بودیم، عراقیها متوجه شدند و منطقه را به خمپاره بستند‌، حالا نزن كی بزن،‌ همه پراكنده شدند. یكی از بچه ها ظاهراً از ناحیه پا زخمی شده بود،‌ شروع كرد به آه و ناله كردن: آخ سوختم، به دادم برسید، مردم،‌ یكی بیاید مرا بردارد. بی فایده بود هیچ کس نزدیک نرفت، پیش قاضی معلق بازی! هر کس از همان فاصله می توانست با دیدن حالات و حرکات او حدس بزند که دارد فیلم می آید و اصلا مجروح نشده یا اگر شده زخمش سطحی است. او وقتی باورش شد که فریادرسی وجود  ندارد بلند شد و پا به فرار گذاشت. آمد به سراغ رفقا، آنها را می زد و با هر ضربه می گفت: آخ، بیچاره شدم، نامردا، بی معرفتها پایم قطع شد!


نظرات یادتون نره




نویسنده گمنام در 03:34 ب.ظ | نظرات()
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 11:21 ب.ظ
سلام. اگر قصد خرید بلیط هواپیما چارتری با قیمت فوق العاده کم رو داشتید یک سری به سایت ما بزنید. موفق باشید.های چارتر
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 05:37 ب.ظ
سلام مطالب خوبی داری اگه دوست داری وبلاگ رو تبلیغ کنی به وب من بیا و لینک وبلاگتو ثبت کن تا رتبط بره بالا
یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 04:48 ب.ظ
عزیزم می دونی چرا بازدید وبلاگت کمه ؟
میخوای بازدیدت رو زیاد کنی؟
یه راه آسون و بدون هزینه واست دارم.
تبادل لینک کن
با وبلاگ من ( چون مخصوص تبادل لینک و افزایش بازدیده )
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

طراحی و کدنویسی قالب : رضا دشتی و علیرضاحقیقت - ثامن تم

Web Template By : Samentheme.ir